آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

من بي تو هيچم

اين روزا با اينکه ياد گرفته ام صبور تر باشم اما هنوزم کم ميارم هنوزم اون زن قوي که بايد باشم نشدم قبول کردم شرايط سختي رو دارم اما قبول نکردم که< نميتوانم> هنوز جا دارم اين چند وقته کاملا ميفهمم بابايي داره باهام کنار مياد وقتي ميبينم که کارت عابر ازم ميخواد و نميدونم تو کدوم جيب کيفم گذاشتم و دقايقي بايد دنبالش بگردم هيچ چيزي بهم نميگه و با ارامش باهام برخورد ميکنه حس ميکنم که حتما شرايطم بده که هيچ چيزي بهم نميگه وقتي بي دليل موقع اشپزي يا خوابيدن کنارش اشک ميريزم و سعي ميکنه ارومم کنه با تمام وجود حس ميکنم چقدر تنهاست که نه ميتونه اشکي بريزه نه اينکه شونه هاي من پناهي براي خستگي و غم هاش ب...
3 مرداد 1391

سه شنبه3 مرداد--- جلسه ششم کاردرماني

  جلسه ي ششم کادرماني هم رسيد شما اصلا همکاري نکردي و باز هم گريه مادري اقاي سليماني هم کم عصباني نشده بود خدايا !!!!!!!!داشتم ميمردم تو اين 6جلسه به اين اندازه اذيت نشده بودم چون حاضر بودي سرت روي زمين کشيده بشه اما دستت رو زمين به حالت چهاردست و پا نذاري اين بار خيلي داغون بودم خيلي... اومديم خونه من خيلي عصباني و ناراحت بودم اما خودمو جلوي پدري کنترل کردم بابايي اومد خونه شما لالا کرده بودي تا منم اومدم کنار بابايي بخوابم شما بيدار شدي  ساعت 19:20 هم شما با دکتر نريمان وقت داشتي ساعت 6 بابا رو بيدار کردم با هم رفتيم اما بازهم معطلي تو مطب ....... دلم براي بابا سوخ...
3 مرداد 1391

جلسه چهارم کاردرماني

29 تير جلسه چهارم کاردرماني بعد از چند روز تب بود که چند جلسه اي هم به خاطر تب شما کنسل کرده بودم ماماني راضي نبود شما خيلي گريه کردي اما خداروشکر بعد از 3 جلسه شما مدت زمان بيشتري رو ميشيني و اين خيلي خوشحال کننده بوده برام اميدوارم جلسه بعد گريه نکني........... ...
3 مرداد 1391

وقتي من صندلي ماشين دار شدم

روز يکشنبه اول مرداد که ماماني و بابايي خوشحال از مطب اشرفي بيرون اومده بودن چون چيز خاصي بهشون نگفته بود رفتن خ بهار و يه صندلي خوشگل ياسي بنفش براي دخملي خريدن شما انگار که سوار ماشين شاسي بلند شده بودي خوشحال شده بودي و راحت توي اون لم داده بودي ماماني و بابايي از اينکه شما اينقدر راحت بودي توش خيلي خوشحال بودن و مامي براي شما يه شيرموز خوشمزه خريد و ماماني وبابايي با خوردن فست فود يه حالي به خودشون دادن اين بود انشاي ماماني....... ...
1 مرداد 1391

آنيتا 9 دندونه ميشود................

28 خرداد ماه روزي که شما خانوم خوشگل من دندون دراوردي اونم نه يکي دوتا کنار هم واي خداي من دو تا ديگه بالاخره 9 دندونه شد من خيلي خوشحالم چون مقداري از خارش لثه هاي شما افتاد ...
30 تير 1391

خوابيدن وسط ماساژ

مادر الان چه موقع خواب بود اخه   وسط ماساژ که من براي اولين بار بعد اين سه جلسه خواستم باهات کار کنم خوابت برد اي بابا قربونت برم که فيلم ماساژ رو که گذاشته بودم کاملا ميدونستي ميخوام چيکار کنم و صداي خودت رو که ميشنيدي تو فيلم ميخنديدي مادري عاشقتم..... ...
19 تير 1391

سومين جلسه کاردرماني عشقم

ديروز سومين جلسه کاردرماني بود مثل جلسه قبل خانوم بودي و مثل هميشه که وقتي با شما تو يه جمع ميرم نظر همه رو جلب ميکني ديروز همه محو خوشگلي و تپلي و نمکي بودنت شدن مادري همه محو زيبايي هاي تو کوشولو بودن راستي ديروز يه نفر حرف قشنگي بهم زد که دلمو لرزوند گفت ممکنه آنيتا تا دوسالگي تاخير جبران پذير داشته باشه اما حرف ها و نگاه هاي ديگران دلت رو به درد بياره غصه نداره چون وقتي 3 سالش شد و انگليسي رو فول صحبت کرد وقتي 5 ساله شد ونقاشي رو بکر به تصوير کشيد اونموقع چه حالي به تو که مادري و اطرافيان دست ميده درست هم ميگفت مادري چون دکتر پيشياره هم ميگفت شما نقاش و سخنران بسيار ...
19 تير 1391

6 ماهگی دخمل خوشملم آنیتا

امروز 5 اذر ......ساعت 1 بامداد دقيقا 6 ماهه که تو با مني  عزيزم خيلي دوست داشتم بيام وب رو آپ کنم اما واقعا نميشد اين چند ماهه خيلي بي حوصله شدم از مهر که رفتم سرکار و تو رو يه هفته مادربزرگي نگه داشت مسير و دوري ازز تو خيلي اذيتم کرد بعدشم يک ماهي پيشم بودي و يعني تا15  آبان تو اداره با من بودي پرستاري به نام خانم احمدپور برات گرفتم من شير ميدادم  و اون بغلت ميکرد و تعويض پوشک تا اينکه دندون در اوردنت حسابي اذيتمون کرد . ديگه نميتونستم ببرمت در به در دنبال مهد کودک خوب تا اينکه همسايه روبرويي گفت کسايي هستن تو شهرک که تو رو نگه دارن و خدا خيرش بده چند تا شماره برام جور کرد و بالاخره يه نفر و انتخاب کردم خانم...
16 تير 1391

وقتي 7 تير قشنگترين روز زندگيم شد...............

7 تير ماه اين روز يکي از قشنگترين روزهاي زندگي منه بالاخره يه دکتري پيدا شد بگه مشگل اين خوشگل خانوم ما چيه انيتا ساعت 16 پيش دکتر پيشياره تو کلينيک رشد وقت داشت و من که براي رسيدن به اين زمان روزشماري کرده بودم اخه از اواخر خرداد زنگ زده بودم و وقت گرفته بودم خداروشکر که انتظارم تموم شد و يه جواب قطعي بهم دادن گفت غده هيپوتالاموس مشکل داره و با 6 ماه کاردرماني قابل حله باورم نميشد وقتي دکتر بهم گفت مشکل تو قابل حل هست و تو راه ميتوني بري ميتوني بشيني خداي من از فرط خوشحالي وقتي از اتاقش اومدم بيرون زنگ زدم به بابا شهرام و گفتم بابايي انيتامون خوب ميشه با اينکه با شما کوشولو خانم رفته بودم و خيلي سخت بود چون مدام جيغ ...
16 تير 1391

يکساله شدن يگانه دختر ما

تو یکساله شدی دخترم اما یکساله شدنت کوهی از غم روی شانه هایم گذارده و من و پدرت باری از درد و غصه را با خود حمل میکنيم وقتی چشمای نازنینم را مینگریم وقتی می بینم چشمهایت در پی بچه های همسن و سال خود در حال دویدن است و جسم کوچکت یارای دویدن ندارد در خود میشکنم وتنها اشک چشمانم مرهمی میگذارد بردل خسته ام تو ای یگانه ستاره زندگیمان و ای کسی که تمام زیبایی های جهان در تو نمایان شده با تمام وجود دوستــــــــــــــــــــت دارم و زنده ام به این امید که روزی دویدن و بازی کردنت را نظاره گر باشیم و آهی کشیده و بگوییم خدایا شکرت میــــــــــــــــلادت ستـــــــــــــاره باران خورشید من .................... ...
16 تير 1391